دست نوشته های من

دست نوشته های من

چهارشنبه مهم ترین ارائه منه.

خیلی خسته شدم بخاطرش و بی خوابی کشیدم. (:

چهارشنبه غروب بعد ارائه دیگه میتونم یکم استراحت کنم.

و انشاالله یه سفر خوب باید برم.

کاشان 😍

خیلی هیجان انگیزه.

کلن همه چیز از چهارشنبه بعد از ظهر به بعد شروع میشه! (:

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۲۶
امین

این روزا بد جوری شلوغه روزام

واحدای زیاد ترم آخر

کلاسای که کل هفتمو اشغال کردن

ویراستاری یه کتابو بهم دادن که این خودش خیلی برام ارزش داشت

پروژه ها ، ارائه ها ‌.‌‌...

ولی بعضی شلوغیا به آدم میچسبه

آدمو فعال میکنه و فعال نگه میداره

و یه سری دلخوشی خوب به ادم میده.

به هر حال این روزای آخر دانشگاه با طعم شلوغی و البته تنوع رو دوست دارم.

۶۰ روز بیشتر تا پایان این دوره نمونده.

و من هم خوشحالم و هم کمی دلتنگ میشم. دلتنگی که کسایی فقط تجربه اش کردن میدونن چی میگم.

به وقت ۲ اردیبهشت ۱۳۹۷

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۰:۰۱
امین

امروز جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۹۷

بخش اول

امروز غم عجیبی بود مخصوصا غروب به بعدش

نه واسه اینکه غروب جمعه بود نه واسه اینکه هوا بهاری و نیمه ابری بود


چون امروز با یه سری خاطرات ، اتفاقا ، تصمیما ، خیالات ، عادت ها و آدما تو ذهن خودم خداحافظی کردم.

قطعا یکی از سخت ترین لحظات عمر من بود. وقتی از پنجره ماشین به بیرون خیره شده بودم

و سنگینی فضا و افکار گلومو فشار میداد

و نفس کشیدنو سخت کرده بود.

و از یه لحظه به بعد خودمو رها کردم.


بخش دوم

تا حدود ۱۲ ماه پیش

هیچ برنامه مشخصی برای آینده و حال نداشتم

نه تنها من بلکه خیلی از آدمای دور من مثل خودم بودن

شاید بیشتر دهه هفتادیا (: کلن روی هوا معلقیم

چرا؟

چون نمیدونیم چی میخوایم

اونم نه از دیگران

نمیدونیم از خودمون چی میخوایم و چه انتظاراتی داریم

ولی الان قضیه فرق کرده

تقریبا هر کسی راه خودشو انتخاب کرده

ولی سخت ترین قسمت قضیه این بود که چندتا از آدمای مورد علاقه من بدترین راه ممکنو انتخاب کردن.

خوب بعضی تقریبا همه چیز نسبیه

ولی بعضی چیزا نه با عقل جور در میاد نه منطق نه فرهنگ نه انسانیت نه وجدان نه دین نه هیچی.

و من تمام تلاشمو کردم که بهشون بفهمونم این راه و روش درست نیست

پس چی شد؟

بعضی وقتا یه آدمایی چشم و گوششون بستس یا یه سری چیزا رو نمیدونن

ولی بعضی وقتا یه آدمایی نمیخوان ببینن و بشنون و بفهمن!

اینه فرق داستان.

و البته خودم ، خودمم یه مسیرو انتخاب کردم

سخته ولی منطقیه ، عقلیه و با همه چیز جور درمیاد.

و مهم تر از همه دلیه. یعنی دلم با این انتخابه.

مطمئنن وقتی این راهو انتخاب کردم که مطمئن بودم هیچ وقت پشیمون نمیشم. حتی اگه شکست بخورم.

از این لحظه میخوام براش تلاش کنم‌.


بخش سوم:

همیشه یه سری تعلقات و یا حتی تعصبات هست

ولی شنیدید که میگن باید حرف حق رو قبول کرد و مهم نیست که گویندش کیه؟

این برای من اتفاق افتاد

و این شد که تونستم تصمیم بگیرم و فکرم باز بشه.

حرفا رو شنیدم

ولی از کسی که ایدئولوژی ایش با من هماهنگ نیست

از کسی که اعتقاداتشو قبول ندارم

شنیدم و پا رو راستیش نذاشتم. شنیدم و پیچیدگی ها برام کمتر شد.

و من قطعن از اون فرد که استاد جدید ماست ممنونم که واقعیت ها رو برامون روشن کرد.


بخش آخر:

۲۹ بهمن ۹۶

هواپیمای تهران یاسوج

و چقد تلخ بود از دست دادن عزیزا

ولی این نقطه شروعی بود که از یه پایان تلخ حیات پیدا کرد.

و از ابتدای امسال من نیت کردم (:



قطعن خودم و یکی دو نفر میدونن این ۲ ماه اخیر چی به من گذشت

چیزایی که واقعن انتظارشو نداشتم

چقد تلخ

چقد سخت

چقد ناراحت کننده


ولی بعد از هر سختی آسانی تو راهه

و من یقین دارم

و هر لحظه شکر گزارم خدای مهربون هستم

بخاطر لطف بی دریغش

و اینکه بالاخره روزای خوب میاد... نه... هرگز نمیان...

به لطف خدا بالاخره روزای خوب رو میسازیم...


همه درها اگر بسته...

در قصر خدا بازه...


به امید روزای خوب...


خدایا شکرت


پینوشت: سعی کردم از اون اشخاصی که گفتم ناراحت نباشم. ولی کارایی که کردن و حرفایی که زدن رو هیچ وقت فراموش نمیکنم. و بعضیاشو نمیبخشم.

به قول محمد ، الان بیشتر از همه به خودم بدهکارم و باید واسه خودم جبران کنم (:

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۳۵
امین

هرگز تسلیم نمی‌شوم!

خیر و شر... بیم و امید...

خوش بختی یا فلاکت

غم یا شادی

اشک یا لبخند

تلخی یا شیرینی

ترس و وحشت یا آسودگی و امنیت

شکست یا پیروزی

سقوط یا رستگاری؟...


غروبم مرگ رو دوشم ، طلوعم کن تو میتونی

تمومم سایه میپوشم ، شروعم کن تو میتونی


یک سال میتونه زمان خیلی زیادی باشه ،

حتی اگه تو یه عمر هفتاد هشتاد ساله هم در نظر بگیریم بازم کم نیست

یکسال که خیلیه ، شما بگو حتی یه روز...

اما اگه بگن یکسال از عمرو صرف کنیم

تا تغییر کنیم

تا یه آدم جدید بشیم

به نظرتون می‌ارزه؟ به نظرتون ارزششو داره؟

من میگم داره...

همزمان شدن این موضوع با سال آخر دانشگاهِ من

یه جورایی نکته مثبت تلقی میشه...

یه سال برای بدست آوردن شهامت

برای بدست آوردن شجاعت نه گفتن...

نه گفتن به چیزی که خیلی دوست داریم

نه گفتن به یه راه باطل

نه گفتن به آدمای اشتباهی...

دل کندن از یه سری علایق شخصی

و درس گرفتن و تجربه کسب کردن

که اشتباهی رو تکرار نکنیم...

و رها شدن

رها شدن بهترین قسمت قضیه بود:



آرام بگیر! 

گاهی باید یک دایره بکشی و بنشینی درونش..

بگذار به حال خودش زندگی را و

هیاهوی آدم ها را.

بنشین کنار سکوتت و یک فنجان چای به خودت تعارف کن...


#معصومه_صابر



و این وسط فقط خدا رو شکر میکنم.

هر بار خدا ، حافظ و نگهدارنده من بود.

و این چند ماه و چند هفته سخت رو برام از اون چیزی که بود ساده تر کرد.

و هر بار مسیرو نشون داد. حتی نا خود آگاه

حتی از جایی که انتظارشو نداشتم مثل شماره ۱۹۳ (هر که خواست بدونه براش توضیح میدم که ۱۹۳ چیه (:  )

وارد جزئیات نمیشم. چون اینقدر مطالب و داستان ها زیاد بود که از حوصله خارجه

و یادآوری اتفاقات یکسال گذشته ام زیاد برای خودم خوش آیند نیست. اما فقط میتونم بگم امسال نسبت به سال پیش تو خیلی از مسائل بزرگتر شدم و کاملا به این ایمان دارم

و بازم خدا رو شکر میکنم

که با اینکه مسیر سخت بود

اما ته قصه خوب شد

اینقدر خوب که باید براش جشن بگیرم (:

و دوره جدیدی از زندگی که از ۱۵ تیر آغاز میشه

دوره ای که بیشتر از همه مورد علاقه منه

و اگه عمری باشه خیلی کارا میخوام توش انجام بدم.

بی صبرانه منتظر نیمه تیر هستم. چون از اون تاریخ آماده رویارویی با هر چالشی هستم (: و کلی کار خوب که باید انجام بدم.


با این حس و حال خوب ، برای همه آرزوهای خوب میکنم

اول همه امید

بعد دلخوشی و شادی ، سلامتی و همه آرزوهای خوب

 انشاءالله لطف خدا شامل هممون بشه. (:

و در آخر هیچ وقت تسلیم نشیم ، حتی اگه شکست بخوریم...

که این روحیه خودش پیروزی همراه خودش میاره

 ۲۳ فروردین ۱۳۹۷


۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۹
امین

دل که تنگ است کجا باید رفت؟ به در و دشت و دمن؟ یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟

یا به یک خلوت و تنهایی امن ،دل که تنگ است کجا باید رفت؟

پیرفرزانه من بانگ برآورد که این حرف نکوست، دل که تنگ است برو خانه دوست... 

شانه اش جایگه گریه تو،سخنش راه گشا،بوسه اش مرهم زخم دل توست

عشق او چاره دلتنگی توست.. 

دل که تنگ است برو خانه دوست.. خانه اش خانه توست...

باز گفتم خانه دوست کجاست؟

گفت پیداش کن ،آنجا پر از مهر و صفاست

صبح امروز کسی گفت به من: تو چقدر تنهایی !

گفتمش در پاسخ:تو چقدر حساسی ؛تن من گر تنهاست،

دل من با دلهاست،دوستانی دارم،بهتر از برگ درخت

که دعایم گویند و دعاشان گویم،

یادشان دردل من،،قلبشان منزل من...!

صافى آب مرا یاد تو انداخت، رفیق!

تو دلت سبز،لبت سرخ،چراغت روشن!

چرخ روزیت همیشه چرخان!

نفست داغ،تنت گرم،

دعایت با من!روزهایت پى هم خوش باشد.

۲ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۶ ، ۱۰:۲۰
امین

این که تحت هرشرایطی کنارهم بمونید خیلی احساس قشنگیه.
میگن ادما باید توی سختیا کنارهم باشن وگرنه توی خوشیا ک همه کنارهمدیگه هستن...!
اره درسته اما؛اتفاقا توی خوشی بهتر میتونی دوستت، رفیق،آشناتو عشقت رو بشناسی!
چون توی خوشیِ ک وقتی ندارید واسه هدر دادن و صبرکردن!
اگه توی این خوشیایی ک دلت قنج میره براش ک الحمدالله بعد از این مدت فلان اتفاق خوب افتاده یا مسافرت رفته و حالش عوض  میشه؛بازهم برات وقت گذاشت
وسط مهمونی زنگ زدو گفت دلم تنگت شده اومدم ی لحظه صداتو بشنوم نازنینَم،حتی اگه ساعتی یدونه پیام داد ک بفهمی ب یادت هستو دوست داره ک حتی توی خوشی هاش ب یادته
هیچ وقت از دستش نده
بخاطر هیج کسی و هیچ چیزی هم باهاش بحثو دعوا نکن!
اگر دلت گرفت یا عصبانی شدی اول ی لحظه مکث کن و فکر کن ببین میتونی یک ثانیه بدون اون زندگی کنی؟
فک‌کن ب اینکه واقعا ارزشش رو داره ک ی ثانیه کنارش بودنو تلخ کنی یا ناراحتو پریشونش کنی حتی بخاطر مسئله ای که واقعا کار اشتباهی کرده
چندثانیه فکر کن ب لبخندش اونوقت اروم میشی و مُسّر نمیشی ب اینکه اوقاتتونو تلخ کنی
هیچ وقت این ادمِ خوبِ زندگیتو از دست نده...
ب موقع فک کن و تصمیمِ ب موقع بگیر چون  خیلی زود دیر میشه
فقط یک بار اتفاق میوفته
یک بار ادم زندگیتو پیدا میکنی
پس ب یک باره  از دستش نده...
هیج چیزی زیبا تراز لبخندتون کنارهم نیست....

۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۶ ، ۰۵:۴۱
امین

در افسانه ها آمده است که روزی سلیمان نبى مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.

از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟

مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.

حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.

مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم!"

سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود به اذن خدا برای او کوه را جابجا کرد.

مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه #عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد...


***سلام. مطالب قبلی وبلاگ پاک نشدن. فقط اونا رو تو حالت پیش نویس قرار دادم فعلا تا یه مدت مطلب جدید بذارم.


۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۴
امین



اندی: یه چیزی هست درون تو که اونا نمی‌تونن بهش برسن، یا لمسش کنن، اون مال توئه
رد: درباره چی صحبت می‌کنی؟
اندی: امید...

🎥The Shawshank Redemption (1994)


۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۶ ، ۱۵:۱۴
امین

چشم تسخیر نگاهت شده بود

دل که دلبسته به راهت شده بود

من که دلداده به راهت بودم

خسته از درد نگاهت بودم

دگران راه مرا سد کردند

به تو وقصه ی ما بد کردند

دگران سنگ به پایت زده اند

یخ به چشمان سیاهت زده اند

که ببینی و مرا نشناسی

که مرا اه مرا نشناسی

تو بمان پیش من و سنگ نشو

تو به حرف دگران رنگ نشو

تو فقط کل جهان باش بمان

و به جای این و ان باش بمان

اثر دوست خوب و مخاطب وبلاگ خانم الهه

۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۳:۳۴
امین